تبليغاتX
باغ خیال

باغ خیال

از بحث کردن با آدمهایی که 

نمی فهمن

 یا نمی خوان بفهمن

 .... خسته شدم !!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت13:31توسط پرنده مهاجر | |

خیلی وقته می خوام مطلب بنویسم... خیلی هم حرف برای زدن دارم... اما فعلا فقط و فقط این متنه که دوست دارم بنویسم:


تقدیم به پدرم....

Seems like it was yesterday when I saw your face
You told me how proud you were, but I walked away
If only I knew what I know today, ooh, ooh

I would hold you in my arms, I would take the pain away
Thank you for all you've done, forgive all your mistakes
There's nothing I wouldn't do to hear your voice again
Sometimes I wanna call you but I know you won't be there

Oh, I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself by hurting you

Some days I feel broke inside but I won't admit
Sometimes I just wanna hide 'cause it's you I miss
And it's so hard to say goodbye when it comes to this, ooh

Would you tell me I was wrong? Would you help me understand?
Are you looking down upon me? Are you proud of who I am?
There's nothing I wouldn't do to have just one more chance
To look into your eyes and see you looking back

Oh, I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself, oh

If I had just one more day
I would tell you how much that I've missed you
Since you've been away

Oh, it's dangerous
It's so out of line
To try and turn back time

I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself
By hurting you

+نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت19:39توسط پرنده مهاجر | |

پیاده روی را دوست دارم، مخصوصا در روزهایی که آسمان دلم ابریست... دوست دارم راه بروم و با پاهایم تک تک سنگفرش های زیر پایم را بشمارم... اگر آهنگی هم در گوشم باشد که چه بهتر...

پیاده که راه می روی هر گوشه ای از خیابان تو را به یاد خاطره ای می اندازد... خاطراتی که اغلب تلخند... چون پیاده روی برای روزهای تلخ است...

دلم برای یک پیاده روی طولانی تنگ شده است...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت19:3توسط پرنده مهاجر | |

بعضی روزها هیچی انگار سر جاش نیست... نمونش همین امروز.... از صبح که مسئول آموزش دانشگاه زنگ زده میگه اساتید جدید باید سریع تا آخر وقت امروز بیان دانشگاه (که آدرسش اینه: انتهای دنیا- سه قدم عقبگرد- کوچه سمت راست ) قبض بگیرن! برین بانک پول ! بدن بعد برن سایت تشکیل پرونده بدن!

حالا بماند که یکی از همکاران عزیز رفت قبض منم گرفت و منم رفتم بانک سر ظهر نوبت گرفتم تا اون برسه هی هم نوبتم رد میشد تقریبا بازار سیاه شماره راه انداخته بودم تو بانک....

خلاصه که دوست ما با قبض آمد و نوبت ما هم فرارسید ... رفتیم دم گیشه آقاهه میگه کدی که بهتون دادن کار نمی کنه!

یعنی منو میگی... 

هی از ما زنگ زدن به دانشگاه هی از اونا اشغال بودن....

تا بالاخره من زنگ زدم مدیر گروهمون با کلی خجالت و شرمندگی رفته مسئول آموزش رو پیدا کرده تا ما باهاش صحبت کنیم.

بازم هی از ما اصرار که کد غلطه هی از اون اصرار که امکان نداره! ما به همه همینطوری کد میدیم.

بعد از یکساعت من رفتم دیدم بانکیه نیست به بغل دستیش گفتم یکبار دیگه اینو چک کن... زد درست بود!!!! هم مال ممن هم مال همکارم! 

یعنی باز منو میگی....

هیچی دیگه 30 تومن پول با فلاکت پرداخت کردیم! که بزارن تشکیل پرونده بدیم! اینم از مملکت ما...

مورفی جان فقط امیدوارم قبل از مرگت به روح اعتقاد نداشته بوده باشی.... وگرنه من یکی خیلی مدیونت میشم.... 

والا با این قانوناش!

+نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت15:43توسط پرنده مهاجر | |

این آهنگ فرامرز اصلانی امروز خیلی بهم چسپید:

دستم بگیر دستم را تو بگیر التماس دستم را بپذیر

درمانی باش پیش از آنكه بمیرم

آوازی باش پرواز اگر نهی

همدردی باش همراز اگر نهی

آغازی باش تا پایان نپذیرم

گلدانی باش گلزار اگر نهی

دلبندی باش دلدار اگر نهی

سبزینه باش با فصل بد و پیرم

از بوی تو چون پیراهن تو آغشته شد جانم با تن تو

آغوشی باش تا بوی تو بگیرم

لبخندی باش در روز و شب من

درهم شكست از گریه لب من

بارانی باش بر این تشنه كویرم

آهنگی باش در این خانه بپیچ

 پژواكی باش از بگذشته كه هیچ  آهنگی نیست

در نایی كه اسیرم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت23:50توسط پرنده مهاجر | |

یک نقطه می گذاری و می روی... بی خبر از آنکه یک نقطه که هیچ... تمام کلمات عالم را هم که جمع کنی... دلی که شکانده ای را مرحم نمی شوند! 

من دل تو را شکاندم بی خبر... تو دل مرا شکاندی با تبر!

فکر می کنی اینبار نیز با ارسال یک نقطه بجای هزاران حرف نگفته، بجای پاسخ به هزاران سوال بی جواب باز هم پاسخی دریافت خواهی کرد...

اما 

برای من که دیگر پرم از علامت سوال و تعجب...

برای من که آرزو دارم در میان خطوط خاطرات زندگی ام گاهی دو پرانتز باز شود و توضیحی اضافه گردد،

برای من دیگر این نقطه ها همه نقطه های پایانی خطند! برای من یعنی:

تمام

 نقطه سر خط...


+نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت14:46توسط پرنده مهاجر | |

دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است .
دكتر علي شريعتي 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت1:39توسط پرنده مهاجر | |

طبق معمول دیشب بد خوابیدم... بعضی شب ها دیوونه میشم... استرس بدی افتاده بود به جونم... انگار برگشته بودم به یکسال قبل... ترس و دلهره های این سال شوم کی می خواد تموم بشه خدا می دونه... از صبح اصلا حوصله کار کردن نداشتم... 

ترجیح میدم شب ها نخوابم تا اینقدر برای خوابیدن التماس خودمو نکنم...

بگذریم...

خوبی کار خصوصی و دانشگاه اینه که خیلی کم پیش میاد کسی بهت حرف نامربوط بزنه... پنجشنبه دانشگاه یکی از دانشجوها بهم یک حرف نامربوط زد که حسابی ناراحت شدم... راستش دلم شکست... یکی دو روز پکر بودم... یاد محل کار سابقم افتادم... یاد این افتادم که اون روزها حرف نامربوط شنیدن و بی ارزش بودن کارها برام عادت شده بود... خوشحالم که اونجا رو رها کردم... مخصوصا که بعد رفتن من کل مجموعه ترکید! اون روز ها خیلی درست کار کردن و بی خیال حرف های نامربوط و زورگویی ها شدن برام سخت بود... اما الان می فهمم که کار غلطی انجام ندادم... حداقل در مورد کار الان پیش خدای خودم شرمنده نیستم...کار غلط اونجا موندن بود که گرچه دیر... از اونجا در اومدم... اونجا موند و مهندس های کاربلدش که زدن ترکوندنش...

این چند روزه همش دارم فکر می کنم که آیا باید بخاطر نشنیدن غرغر بعضی دانشجوها از کارم بزنم یا نه... آیا باید درست بودن رو فدای محبوب بودن کنم یا نه... 

فهمیدم که نمی تونم... من کار درست رو انجام میدم... نمی خوام تغییر کنم... نمی خوام انگیزه ام رو از دست بدم... 

بد بودن سخت نیست... درست بودن و درست موندن سخته... منم که به سختی عادت دارم...

+نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت18:18توسط پرنده مهاجر | |

از خودم بدم می آید... از این همه کوچکی ام در برابر بزرگ مردی و شیر زنی شما... از آنهمه شعار که پوچ و بی معنا بود...

نمی خواهم به خاطره ها بپیوندید... نمی خواهم بازرگان  یا مصدق دیگری به بزرگان تنهای تاریخ کشورم اضافه شوند... نمی خواهم علی های زمانه در لابلای روزمرگی ها و بی تفاوتی های کوفیانی چون من سر در چاه تنهایی خود فرو برند...

خدایا... دلم به اندازه یک بغض کشنده گرفته است... 

خدایا تاریخ چه تلخ تکرار می شود...

خدایا شعارها و حرفهای بی اساس قدیمی امروز چه تازیانه وار بر سر و صورتمان می کوبد...

تحملش را ندارم... نه تنهایی و بی کسی شما را و نه تازیانه های زمانه را... 


+نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت10:44توسط پرنده مهاجر | |

چند تا عکس یادگاری

با یک بغض و چند تا نامه

چند تا آهنگ قدیمی

که همه دلخوشی هامه

آینه ای که روبرومه

غرق تو بهت یک تصویر

بارون های پشت شیشه

من و تنهایی و تقدیر

دست من نفسم

از عطر تو کلافه میشه

لحظه ای که حسی از تو 

به دلم اضافه میشه

باورم نمیشه اما

این تویی که داره میره

خیره میمونم به چشمات

حتی گریم نمیگیره

چشمای مونده به راه و 

شب تنهایی ماه و 

یک دل بی سرپناه و من و خونه

ساعت های غرق خواب و 

این من بی تو خراب و 

یادت هرگز نمی مونه


ریتم این آهنگ رو خیلی دوست دارم... قمیشی هم که عالی خونده... بد جوری آدم رو می بره تو حس... این آهنگ من رو یاد دوران دانشجوییم میندازه وقتی آهنگ پشت قاب شیشه یک پنجره از سیاوش رو گوش میدادم... 

عاشق قمیشی شدم با این آلبوم جدیدش... مخصوصا آهنگ خیلی ممنونش...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت20:8توسط پرنده مهاجر | |